تعطیل شد


دیگر از تو چیزی ندارم بگویم!

انتهای من

سلام

این هم از انتهای من

لبخند بزن اینگونه تمام شدن را دوست دارم

بیا  از یک قدمی انچه می اید حرفی بزنبم

دلگیر نبودن نیستم

دلتنگ ندیدن ها م

برایم نگران نباش!نیازی نیست

افت بادمجان بم می میراند

پر از ناگفته هاییم که با خودم غریبه اند

سرشار از احساسی خود رو

انگار با هم ریشه دوانده اند احساسم و....

گفته اند چیزی نیست اما بعید می دانم

چرا گریه میکنی  من که هنوز هستم!

دلم برای تنهایی هایم تنگ میشود

برای دست نوشته هایم   

هدیه هایم

عکس هایم

لبخند هایت

چشمهایت

اشک هایت

حتی دل شکستن هایت

اما حس مبهمم مرا فقط برای خودش می خواهد باید فراموش شوی می فهمی!

یادمان باشد

"قدر ایینه بدانیم چو هست..."

   + مهناز طلاچیان (ساحل) - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

بوی سیب دوباره میاید

روزی دیگر شاید بروم که باز نگردم

شاید کم شوم که نباشم

شاید بغض همه سالهای محکومیتم سنگین تر شود

دلم از همه کنده شده است

بوی سیب دوباره میاید

احساس میکنم انقدر غرق خودم و انها شدم که شما را فراموش کردم

روزی دیگر شمع های خاموش وداع من اند

و شاید اشک های تو یادگاری های من

ولی روزی که نباشم

رویای زیبای کودکی ام را خواهم دید

اینبار تو برای من گریه میکنی

حیف اشکهای من ...

حیف اشکهای تو...

اینبار تو برای من میخوانی موسیقی غم انگیز مرگ را

اینگونه بخوان

 خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گل های حسرت نمی چینی

دیگه افتاب چهرت رو نمی سوزونه

جای بی رحمی باد روش نمی مونه...... 

   + مهناز طلاچیان (ساحل) - ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

شک

من به همه چیز اینجا شک کرده ام
من به همه زیبایی های دنیا شک کرده ام
به محبت های مادرم
به نوازش های پدرم
به صداقت برادرم
به همه دوست داشتن ها عمیقا شک کرده ام
هوای اینجا خفه ام میکند
راه نجاتی ندارم شک به اینها شک به همه اصول زندگی من است...
خدایا من به همه بندگان شما شک کرده ام
به حکمت شما
به عدالت شما
حتی به خیرخواهی شما هم

   + مهناز طلاچیان (ساحل) - ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

ودیگر هیچ

 

 

وقتی تو نیستی دیگر هیچ برای گفتن نیست

     همه حرفای من از تو گفتن بود !

به یاد همه لحظات تو را داشتن فقط اشک میریزم

         این تنها راه بی نفس زیستن است!

   + مهناز طلاچیان (ساحل) - ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸

شب

از ابتدای شب که شروع میکنم تا سحر چند ساعتی نمانده است

 اما....

لحظه ای  که می گذرد احساس می کنم در سیر عرش صورتم بر فرش کشیده می شود

روحم در کشاکش گناه ها می میرد

نه از من کاری ساخته است نه خودش و نه خدا!

بین دوراهی که نه

بین شاهراهی ایستاده ام که نه راه پس دارم و نه از پیش باخبرم

عجب دل هرزه ای 

 نفس نفس تا خدا می روم

   اما خدایم کیست؟ تویی ؟چشمانت؟یا....!

 خسته شده ام

 از این همه بی قبله گی

 از این همه نا معلومی

از این همه گمشدگی

تو مگر خواب نداری که شب هم من و خدایم تنها نیستیم؟

تو در خاطرم چه می کنی؟

اگر بدم اینجا چی میخواهی!

چرا دزدانه در همه لحظه هایم جا خوش می کنی!

به چه جرمی این همه می ازاریم؟

ولی.....

نه تو سیرابم میکنی! نه خدایت!

هم تو جوابم میکنی!هم خدایت!

چرا!!! 

   + مهناز طلاچیان (ساحل) - ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

تولد دوباره

 

 

 

این جوجه کوچولوها امروز تو بالکن اتاقم پوسته ی تاریک و امن تخم رو   شکستن و چشمشون به این دنیا افتاد

خوش به حالشون که پرنده به دنیا اومدن!

           تولدشون مبارک!

   + مهناز طلاچیان (ساحل) - ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸

عید88

زمان نو شد بیا از سر بسازیم

 بیا به گونه ای دیگر بسازیم

  بیا یک بار دیگر چشم بگذار

   مرا دریاب و از اول به بازی

    بیا این بار من به تو ببازم

     ببین  قانون ندارد عشقبازی

      بیا از ابتدای سال امید

      کنار هم یکی بستر بسازیم

       بیا هم شانه ی من باش در غم

        بیا هم بستر من باش هر دم

         بیا از ابتدای سبز امسال

          درون شاخه ها لانه بنا کن

           من اینجا  تخم میگذارم و تو

            میان شاخه ها سر و صدا کن

              بیا اصلا از اینجا دور گردیم

               بیا در خانه ی شاهان نشینیم

                 چو رفتار بزرگان شاد زییم

                 چو حال بی خیالان شاد خندیم

                همین امسال پشت خویش بندیم

                به چشم بد خواهان خار گردیم

               بیا با هم کمی نرمش نماییم

              به پیش یکدگر کرنش نماییم

             بیا مثل همه عشاق گردیم

            دمی از بند غم ازاد گردیم

           تو اصلا مال من باش مابقی هیچ

          بیا کلا به هم پایبند گردیم

        بیا دستان من مال تو باشد

      بیا اسطوره های پند گردیم

    از این پس عیدها پیش تو باشم

  از این پس جفتمان خرسند گردیم 

 

  

"سال نو مبارک نازنینم "

"گرچه از من دوری و از تو بی خبرم  لیک لبخند تو ارزوی من است"

 

   + مهناز طلاچیان (ساحل) - ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸

محال

  

گاهی خسته تر از همه ی پرستو های دنیا دلم کوچ میخواهد

بال هایم را چیدند

    اما 

     هنوز هوای پریدن دارم!

اسمان ابی دور دسترس ترین خیال من است

خیال هایم را بال بده بی رحم  اگرچه بال های خودم را چیده ای!

پرستو که گریه نمی کند

     ببین چه کرده ای با من که خون میگریم

ببین غم  تمام بدنم را گرفت صورتم رو به کبودی است

مگر برای   زجر کشیدن  باید فقط  پشت در ماند؟

تو که دم از دل پرستی می زدی  چرا؟

مگر دل من چه عیبی داشت؟

دردلم را به چاه می برم

    حالا میفهمم علی هم بی کس بود!

از چه بگویم که  داغ های روی دلم بی شمار شده

میگویی به تو فکر نکنم

   خوب بگو بمیر

     این شفاف تر است!

از من محال مخواه شاید روزی کسی از تو محال بخواهد!

 

 

   + مهناز طلاچیان (ساحل) - ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
← صفحه بعد